هانی کوچولوی دو سال و نیمه
اینم جوجوهای من...
دختر بابا
مردها موجودات عجیبی هستند... به محض اینکه میفهمند دلبسته شان شدی اشکت را در می اورند . تنها مردی که اشک عاشقش را در نمی اورد پدر است... و همه ی دختر ها عاشق پدرشان... مردها پدر که میشوند تازه میفهمند زنها چقدر دوست داشتنی هستند. مردی با دختر دار شدن اغاز میشود... ...
نویسنده :
فریما
18:14
ارامش چهار نفری
سلام جیگرای مامان. دو روز ه که نتونستم براتون چیزی بنویسم ، روز پنجشنبه بابایی از اصفهان برگشت البته شب وقتی رسید خونه ما خونه نبودیم، اخه جوجوهای من، اون شب تولد یسنا دختر خاله ژاله بود ما هم با دایی جون و زن دایی و رضا رفتیم تولد ، اونجا بهتون خیلی خوش گذشت ، شب حدودا ساعت یک بود که برگشتیم خونه ، بابایی هم هنوز نخوابیده بود و منتظر ما بود که برگردیم، راستی بابایی اومده که یه مدت پیشمون بمونه، روز جمعه هم رفتیم خونه باباجون ، خاله شیوا اینا و خاله شمیم اینا هم اومده بودن، راستی خوشگلای من، درحال حاضر خاله شیوا یه پسر داره که امیر ارسلانه، ولی خاله شمیم هنوز نی نی نداره اخه اونا دوساله که عروسی کردن، خوب جیگرای مامان ،...
نویسنده :
فریما
8:20
سه سالگی ارشیا
هشت سالگی پسر مامان
اینجا ارشیا گلی هشت ساله هست..مامان قربونش بره ...
نویسنده :
فریما
18:14
دو سالگی هانی جیگر
اینم هانیا نفس مامانش، اینجا دخمل مامان دو سالشه،،، ...
نویسنده :
فریما
18:13
شکستن دست جیگر گوشه مامان
ارشیا ی مامان الان تقریبا 1 ماه و نیم هست که دستت توی تمرین ژیمناستیک شکسته و چهار تا پین توی استخون های دستته، اخه عزیزم دو تا استخون دست راستت بالاتر از مچ دستت کاملا از هم جدا شده و تا حالا دوبار رفتی اتاق عمل ، الهی بمیرم خیلی اذیت شدی ، روز 19 آبان 93این اتفاق واست افتاد و روز بیستم آبان هم توی بیمارستان فرهمند فر شیراز عمل شدی، تقریبا دوماه دیگه هنوز باید پینه تو دستت باشه، دکترت هم دکتر تکاپو هست که خیلی دکتر خوبیه ،انشالله که زودتر دستت خوب میشه عزیزم.. ...
نویسنده :
فریما
20:12
مدرسه پسرم
سلام ارشیای مامان امروز تو مدرسه تو انجمن اولیا و مربیان بود من هانی ساعت 8/5 آماده شدیم و اومدیم تو مدرسه، راستش اول میخواستم هانیا رو بزارم پیش خاله شمیم ، وقتی بهش زنگ زدم گفت میخوام برم آرایشگاه مامان ، هانیا هم گفت نمیخوام برم آرایشگاه، به خاطر همین دیگه مجبور شدم با خودم بیارمش مدرسه، خاله شمیم هم تنها رفت آرایشگاه، الان که دارم این چیزا رو مینویسم بابات داره میره اصفهان، خوب دیگه من بایدبرم به کارام برسم عزیزم...بوس بوس ...
نویسنده :
فریما
20:02










